خیلی وقت بود خرید زیاد حالمو جا نمیاورد... یعنی جذابیت چیزایی که میخریدم حتی چند ساعت هم واسم دووم نمیاورد اما 2 روز پیش کلی مشتاقانه رفتم و یک جعبه مداد رنگی 48رنگ فابر کاستل خریدم و همچنان ذوقولانه می باشم... شاید اونایی که تو کار نقاشی و طراحی باشن بهتر بدونن که چقدر خریدن وسایل نقاسی نو واسه ادم جذابیت داره... اصلا روح ادم شاد میشه.... کلا بستگی به این داره که ادم از چه کاری خوشش بیاد... خلاصتا اینکه دیشب دوباره کلی ذوق از خودمون در اوردیم و گفتم تا باهاشون کار نکردم و نوکشون تیزه باهاشون عکسهای هنری از خودم در کنم...که نمونش شد این....(شیشه کادوی تولد 21 سالگیمه)

این بچه ی ما هم وقتی از ماجرا باخبر شد طبق عادت همیشگی و ازونجایی که هیچوقت ایشون کم نمیارن ما را مشعوف تر نمودند و فرمودند : خودم یه 72 رنگشو میخرم واست !!! 

عچقمیییی هرچند اینم میره به خزینه ی وعده های فراموش گشته 
چند روز پیش داشتم فکر میکردم مگه قراره من بازم 21 ساله یا 22-23-24...ساله بشم که اینقد ارزو میکنم این روزا زودتر برن و روزای با هم بودنمون واسه همیشه سر برسن؟یه ان واقعا وحشت کردم از اینکه ارزو میکنم بهترین سالهای جوونیم زودتر بگذرن... قشنگی ماجرا این بود که فردا شبش که با هم حرف میزدیم اونم یهو دقیقا همین جمله رو گفت بدون اینکه من حرفی زده باشم... چشماش خیس بود
این روزا وبلاگای زن و شوشویی رو که میخونم و میبینم اینفدر در کنار هم خوشبختن حس می کنم بیشتر عاشقم ... خیلی از ناراحتیام با خوندنشون فورا فراموش میشن ... خوندن این وبلاگا حس انتظاری که میکشمو خیلی برام شیرین تر میکنه چون ایمانم به زیبایی لحظه هایی که یقین دارم قراره از راه برسن دو چندان میشه
تردیدی عمیق بعد از ایتهمه سال
یعد از این همه خاطره بعد از اینهمه رویای دور این روزها هرچه می گذرد بیشتر مردد میشوم به خودم و به انچه که به ان خواهم پیوست
اگر تنها ذره ای یاور بودی دلم خوش بود که در این رهایی و کوچ از همه تنها نیستم ولی مثل دست و پا زدن است وقتی تنها راهت سقوط است ...
بیشتر از همه این سیاست بازی ها هراسم می دهد اینکه من اینگونه ساده دل به میان گذاشتم و این رابطه دارد اینگونه پیچیده پیش میرود... نمیدانم چه کسی با من است و چه کسی خلاف من... بدتر از ان ، اعتماد به خودم را از من میدزدد ارام ارام
میگویی تنها تو عاشقی ولی ، عاشقی و اینهمه منیت؟؟؟
کاش تنها ایمان میدادی که تنها نیستم که تنها نیستی که با همیم که با هم قدم بر میداریم اما خود را جدا میکنی و مرا با اینهمه حرف و حدیث تنها
کاش نمیدانستم کاش نمیگفتی انها چه می گویند انها چه می اندیشند ... نمیدانم به حساب خامیت بگذارم یا منیتی که انگار نمیخواهی دورش کنی
کاش ...
................................
حسن میگفت: تو خیلی بهتر از این گیرت میاد... اینده خیلی بهتری میتونی داشته باشی..........
توی دلم : دیگه نمیخواد توجیه کنی که اون این حرفا رو بخاطر تجربه تلخش میگه یا اینکه فکر میکنه چون خودش به دختره نرسیده مام نمیرسیم..............همین یه جمله ای که اومدی راست نقل قول کردی برا شک به همه ی اونچه که گذشت یا شاید خواهد گذشت کافیه.........