شک ... یقین ... یک تار مو

تردیدی عمیق  بعد از ایتهمه سال

یعد از این همه خاطره بعد از اینهمه رویای دور  این روزها هرچه می گذرد بیشتر مردد میشوم به خودم و به انچه که به ان خواهم پیوست

اگر تنها ذره ای یاور بودی دلم خوش بود که در این رهایی و کوچ از همه تنها نیستم ولی مثل دست و پا زدن است وقتی تنها راهت سقوط است ...

 بیشتر از همه این سیاست بازی ها هراسم می دهد اینکه من اینگونه ساده دل به میان گذاشتم و این رابطه دارد اینگونه پیچیده  پیش میرود... نمیدانم چه کسی با من است و چه کسی خلاف من... بدتر از ان ، اعتماد  به خودم را از من میدزدد ارام ارام

میگویی تنها تو عاشقی ولی ، عاشقی و اینهمه منیت؟؟؟

کاش تنها ایمان میدادی که تنها نیستم که تنها نیستی که با همیم که با هم قدم بر میداریم اما خود را جدا میکنی و مرا با اینهمه حرف و حدیث تنها

کاش نمیدانستم کاش نمیگفتی انها چه می گویند انها چه می اندیشند ... نمیدانم به حساب خامیت بگذارم یا منیتی که انگار نمیخواهی دورش کنی

کاش ...

................................

حسن میگفت: تو خیلی بهتر از این گیرت میاد... اینده خیلی بهتری میتونی داشته باشی..........

توی دلم : دیگه نمیخواد توجیه کنی که اون این حرفا رو بخاطر تجربه تلخش میگه یا اینکه فکر میکنه چون خودش به دختره نرسیده مام نمیرسیم..............همین یه جمله ای که اومدی راست نقل قول کردی برا شک به همه ی اونچه که گذشت یا شاید خواهد گذشت کافیه.........

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد