روز خوبی بود و میشه گفت بین روزهای کسل و بی رمقی که میان و میرن یکمی با انگیزه تر بود و اون هم همش بخاطر تشویق و دلگرمی هایی که استاد نقاشی بهم داد و اینکه از جلسه دیگه کار روی مقوای بزرگ رو تجربه خواهم کرد. طرح برجسته، یکی از نقش های تخت جمشید .واسه خودم پیشرفت دلچسبیه .
توی تاکسی وقتی از کلاس بر می گشتم تو این فکر بودم که با وجود اینکه 21 سالمه اما تا بحال هیچکدوم از دوستام واسم نموندند.هرچند شاید نباید به دوستی هایی که نزدیک شکل میگیره اما بعد مسافت میاد وسط ایراد وارد کرد.مثل 90 درصد دوستای من.خداقل این دوری فایده ای که واسم داشت این بود که فهمیدم ادمهایی هستند که باید ازشون دور بود تا بشه بهتر شناختشون و بهتر قدرشونو دونست.
این مدت تنهایی باعث شده نتونم دیگه مث قبل با کسی راحت صمیمی شم و این تا حدودی ازار دهندست. یه همزبون فقط واسه بیرون اومدن از تنهایی نیست، باعث میشه بهتر خودتو بشناسی بهتر دنیا رو ببینی و با دنیا مسالمت امیز تر برخورد کنی... شاید اینها دلایل کافی واسه بی حوصلگی این روزهام باشه.
و می اندیشم به دنیایی که دوست را برای انسان دوست باقی نمیدارد . شاید عیب از دنیا نیست. شاید عیب از دل ماست که گاه بی توجه و لاقید خود را دور می زند ...